خرید کتاب سکه طلا
تاریخ دریافت خبر:
دولت بهار: ناآرامی های گسترده اجتماعی زمانی آغاز خواهد شد که بدنه رای دهندگان به دونالد ترامپ متوجه شود که به آنها خیانت شده است. نمی دانم این اتفاق چه وقت رخ خواهد داد ولی قطعا اتفاق خواهد افتاد.

سرمایه گذاری ها در سهام صنعت جنگ، امنیت داخلی و مجموعه زندان داری- صنعتی از زمان به ریاست جمهوری رسیدن ترامپ رشد سرسام آوری داشته است. چرا که مبالغ هنگفتی پول از قبل دولت پلیسی نظامی شده به دست می آید.

دمکراسی سرمایه دارانه ما بیشتر از دو دهه است که کارآیی خود را از دست داده است. ما هدف یک کودتای شرکتی قرار گرفته ایم که احزاب دمکرات و جمهوریخواه عاملان آن بوده اند. دیگر هیچ نهادی باقی نمانده که بتوان آن را به معنای واقعی دمکراتیک نامید. ترامپ و هیلاری کلینتون در یک دمکراسی دارای کارآیی، هرگز نمی توانستند به نامزدی ریاست جمهوری برسند. یورش دیرینه و بی رحمانه شرکتی به طبقات کارگری، سیستم حقوقی، سیاست های انتخاباتی، رسانه های گروهی، خدمات اجتماعی، محیط زیست، آموزش و پروش و آزادی های مدنی به نام نئولیبرالیسم، کشور را از درون تهی کرده است. این روند کشوری ویرانه را بر جای گذاشته است. ما غفلت و بی خبری را گرامی می داریم. ما گفتمان سیاسی، اخبار، فرهنگ و کنکاش روشنفکرانه را با پرستش چهره های مشهور و تماشای زرق و برق جایگزین کرده ایم.

همانطور که گاتانو سالومینی مورخ خاطرنشان می کند، فاشیسم امری است برخاسته از «قطع امید کردن و دست کشیدن از نهادهای آزاد.» فاشیسم محصول یک دمکراسی است که کارآیی خود را از دست داده است. به این ترتیب شکل دمکراتیک به قوت خودباقی می ماند - همانگونه که در دیکتاتوری های واپسین دوران امپراتوری روم رخ داد- ولی واقعیت امر استبداد یا در مورد ما استبداد شرکتی است و شهروندان دیگر به معنای واقعی در قدرت مشارکت ندارند.

نوآم چامسکی طی گفتگویی که شش سال پیش با او داشتم با بصیرتی فوق العاده به من گفت: «وضعیت شباهت زیادی به اواخر آلمان وایمری دارد. شباهت های بین این دو تکان دهنده اند. بعلاوه اینکه سرخوردگی های شدیدی از سیستم پارلمانی وجود دارد. تکان دهنده ترین حقیقت درباره وایمار این نبود که نازی ها به گونه ای عمل کردند تا سوسیال دمکرات ها و کمونیست ها را از سر راهشان کنار بزنند، بلکه این بود که احزاب سنتی نظیر احزاب محافظه کار و لیبرال مورد نفرت قرار گرفتند و از میان برداشته شدند. این وضعیت خلائی را به وجود آورد که نازی ها هوشمندانه و زیرکانه در آن توانستند قدرت را در دست بگیرند.»

چامسکی در ادامه گفت: «ایالات متحده به شدت خوش اقبال است که هیچ چهره کاریزماتیکی در آن قد برنیفراشته است. در چنین فضایی هر چهره کاریزماتیکی آشکارا یک شیاد است که خود را نابود می کند، مانند جوزف مک کارتی یا ریچارد نیکسون یا وعاظ اوانجلیک. اگر کسی بر سر کار بیاید که واجد صفات کاریزما باشد، این کشور به دلیل نومیدی، سرخوردگی و خشم توجیه شده و فقدان هر واکنش منسجمی در آن، گرفتار دردسری واقعی می شود. اگر کسی بگوید «من یک پاسخ دارم: ما یک دشمن داریم» مردم چه فکر می کنند؟ در مورد آلمان این دشمن، یهودیان بودند. در اینجا مهاجران غیرقانونی و سیاهپوستان هستند. به ما گفته خواهد شد که ما باید از خودمان و شرف کشورمان دفاع کنیم. حجم و فعالیت نیروی نظامی به اوج خود خواهد رسید. مردم زیرفشار قرار خواهند گرفت. این می تواند یک نیروی غالب باشد. و اگر چنین اتفاقی رخ دهد، وضعیت به وجود آمده در آمریکا بسیار خطرناک تر از آلمان خواهد شد. ایالات متحده یک قدرت جهانی است. آلمان قدرتمند بود، اما رقبای قدرتمندتری داشت. من فکر نمی کنم که تمام این اتفاقات زیاد دور باشد. اگر نظرسنجی ها درست باشند، این جمهوریخواهان بلکه جمهوریخواهان دست راستی، جمهوریخواهان دیوانه هستند که پیروز قاطع انتخابات بعدی خواهند شد.»

سرکوب مخالفان به زودی به سرکوب تحت رژیم های خودکامه شباهت خواهد یافت. امنیت دولتی حضوری فراگیر و ملموس پیدا خواهد کرد. با ملایم ترین اشکال مخالفت به گونه ای برخورد خواهد شد که گویی آنها تهدیدی برای امنیت ملی هستند. بسیاری از افراد به امید پرهیز از خشم دولت، سازگار و منفعل خواهند شد. با این حال ما باید مبارزه کنیم. باید به شکلی مداوم دست به اقدامات نافرمانی مدنی بزنیم، نظیر آنچه که از پایان انتخابات اخیر در خیابان های سراسر کشور شاهد هستیم. ولی ما باید نسبت به این مسئله نیز آگاه باشیم که فضای دمکراتیک تخصیص داده شده به ما در سیستم تمامیت گرایی وارونه ای که داریم، بسیار بسیار تنگ تر شده است.

ترامپ با توجه به اینکه هیچ نهاد دمکراتیکی برای مهار وی باقی نمانده، یورش شرکتی را تسریع خواهد کرد؛ از خصوصی سازی تامین اجتماعی گرفته تا تقویت نیروهای پلیس نظامی شده برای ارتکاب قتل های کورکورانه شهروندان غیرمسلح. وی همزمان لگام از صنایع سوخت های فسیلی و صنعت جنگ برخواهد داشت تا به محیط زیست لطماتی جدی وارد آید و شاید احتمالا به انقراض حیات از روی زمین بینجامد. دولت او را چهره های دیوانه حزب جمهوری خواه پر خواهند کرد، مردان و زنانی که بی بهره گی های فکری و اخلاقی ژرف معرف آنهاست، همراه با یک توانایی حیرت آور برای نادیده گرفتن واقعیت. این ایدئولوگ ها فقط و فقط به زبان ارعاب و خشونت سخن می گویند.

نیمی از کشور در فقر زندگی می کند. مراکز تولیدی پیشین ما به ویرانه هایی تبدیل می شوند. حقوق مصرح در قانون اساسی ما از جمله طی شدن رویه های قضایی و دادرسی از سوی قضات سیستم قضایی از ما سلب شده است. شرکت ها و طبقه میلیونرها از امتیازات مالیاتی برخوردار می شوند. پلیس شهروندان غیرمسلح را در خیابان ها به خاک و خون می کشد. بر اساس بخش 1021 قانون اختیارات دفاع ملی، به ارتش این قدرت بخشیده شده تا شهروندان آمریکایی را در داخل کشور به شدت زیرفشار قرار دهد، آنها را از حقوق رویه های قضایی محروم کند و محرمانه در مکان های سیاه ناشناخته ای که داریم نگهداری کند. ما جمعیتی هستیم که بیشتر از هر مردم دیگری در تاریخ بشر مورد جاسوسی، نظارت، استراق سمع، عکسبرداری و نظارت قرار داریم. وقتی که دولت 24 ساعته مراقب شما باشد، شما نمی توانید از کلمه «آزادی» استفاده کنید. این رابطه بین ارباب و برده است. و دولت ها این نوع قدرت نظارتی را به سرعت به تمامیت گرایی تغییر شکل داده اند. نخبگان ورشکسته مکانیسم های قانونی و فیزیکی را در اختیار ترامپ و همپالگی هایش گذاشته اند تا بی درنگ آمریکا را به یک دولت پلیسی بی رحم تبدیل کند.

رودی جولیانی، نوت گینگریچ که از سلب حق شهروندی شهروندان آمریکا در صورت ظن به تروریست بودنشان دفاع می کنند؛ سرتیپ مایکل فلین و جان بولتون؛ اینها هیچ مانع و رادع قانونی یا اخلاقی برای خود قائل نخواهند بود. آنها جهان را از پشت عینک مانوی خیر و شر، سیاه و سفید، میهن پرست و خائن می بینند. همانطور که والتر بنجامین فیلسوف درباره فاشیسم نوشته است، سیاست به زیبایی شناسی تغییر شکل داده است و به نوشته او، تجربه زیباشناسانه غایی برای یک فاشیست، جنگ است.

ترور دولتی و خشونت دولتی که برای مردمان فقیر رنگین پوست در مستعمرات داخلی ما چیزهایی آشنا هستند، برای همگی ما نیز به چیزهایی آشنا تبدیل خواهند شد. نژادپرستی، ناسیونالیسم، زن ستیزی، اسلام هراسی، نابردباری، برتری سفیدپوستان، تعصب مذهبی، جنایات مبتنی بر نفرت و تقدیس و تکریم ارزش های ابرمردانگی فرهنگ نظامی، معرف گفتمان سیاسی و فرهنگی ما خواهند شد. نخبگان حاکم تلاش خواهند کرد یاس و خشم فزاینده را به سمت آسیب پذیران- کارگران غیرقانونی، مسلمانان، آفریقایی آمریکاییان، لاتین تبارها، و دیگران – منحرف کنند. خشونت ماموران خودخوانده و سفیدپوست پلیس معطوف کسانی خواهد شد که دولت بدون طی شدن رویه های قانونی یا با رعایت اندکی از این حقوق، به سیاه نمایی آنها خواهد پرداخت. دشمنان جدیدی در داخل و خارج از کشور تولید خواهند شد. جنگ های بی پایان ما در خاورمیانه بسط خواهند یافت و شاید حتی شامل یک رویارویی با روسیه نیز بشود.

کسانی - همچون رالف نیدر- بوده اند که فرا رسیدن این آینده تاریک را تشخیص داده اند. آنها نومیدانه کوشیده اند یک حزب ثالث قابل دوام را شکل دهند و جنبش های شهروندی را قدرت بخشند تا به طبقه کارگر محروم رویا و امیدی ببخشند. آنها می دانستند که قدرت شرکتی هر چه بیشتر در سیستم اقتصادی و سیاسی تثبیت شود، زمینه برای یک فاشیسم آمریکایی بیشتر مهیا خواهد شد.

نخبگان موانع متعددی را ایجاد می کنند؛ مثل امتناع از صدور اجازه به رالف نیدر و بعدتر جیل استاین برای ورود به مباحث عمومی، دشوار یا ناممکن کردن دسترسی به صندوق های رای، تبدیل کردن کارزارهای انتخاباتی به مناظر و مرایایی تماشایی و طولانی و پول محور که میلیاردها دلار هزینه دربر دارد و استفاده ماهرانه از ترس برای مرعوب ساختن رای دهندگان. اما یک طبقه لیبرال ورشکسته وجود دارد که به این نخبگان یاری می رساند. در انتخابات ریاست جمهوری بعد از انتخاب رئیس جمهور، به خصوص بعد از موفقیت نیدر در سال 2000، عناصر به اصطلاح پیشرو دربرابر شعار بد در مقابل بدتر تسلیم شدند. آنهایی که باید نخبگان طبیعی احزاب ثالث و جنبش های مخالف می بودند، عملا در برابر حزب دمکرات سرتسلیم فروآوردند که همچون حزب جمهوریخواه در خدمت هیولای امپریالیسم قرار دارد و با فقرا، طبقه کارگری و طبقه متوسط در جنگ است.

جبونی طبقه لیبرال کل اعتبارش را از آنها گرفت، درست نظیر اتفاقی که برای برنی سندرز رخ داد، زمانی که روح خود را به کارزار انتخاباتی کلینتون فروخت. طبقه لیبرال ثابت کرده که برای هیچ چیز دست به مقاومت، ایستادگی و مبارزه نمی زند. این طبقه کلمات و ایده هایی را بر زبان می آورد که حقیقتا به آنها باوری ندارد. این طبقه مسئولیت بسیار بزرگی در قبال پدیده ای دارد که ترامپ از دل آن بیرون آمد. این طبقه این بینش را نداشت که بعد از آن که پرزیدنت بیل کلینتون توافق تجارت آزاد آمریکای شمالی را در سال 1994 به تصویب رساند، حزب دمکرات را رها کند و در جهت تشکیل احزاب و نهادهایی تلاش کند که مدافع منافع طبقه کارگری باشند. اگر آنها در کنار مردان و زنان مزدبگیر ایستاده بودند، می توانست مانع از تخدیر آنها از سوی پروتوفاشیست ها شوند.

دمکراسی شکست خورده ما یک هنرمند دغلباز را بالا آورد که مخلوق رسانه های گروهی بود؛ اولین ستاره یک ریالیتی شوی تلویزیونی که به سیاستمداری رسید. ترامپ دلارهای تبلیغات تجاری و رتبه بندی های تلویزیونی را به سمت خود کشید. حقیقت و واقعیت در این میان چیزهایی بی معنا بودند. تنها زمانی که او نامزدی حزب جمهوریخواه را به دست آورد بود که رسانه های گروهی فرانکشتاین خود را به چشم یک تهدید دیدند، اما دیگر خیلی دیر شده بود. اگر یک گروه بی مغز و محتوای منفورتر از طبقه لیبرال وجود داشته باشد، آن مطبوعات شرکتی هستند. هر چه آنها بیشتر به ترامپ حمله کردند، او بیشتر توی چشم آمد.

ترامپ مظهر چیزی است که انسان شناسان آن را «فرقه های بحران» می نامند. جامعه ای که در افول دائمی است، معمولا به تفکر جادویی پناه می برد. چنین جامعه ای ایمان خود را در وعده های خیالی و ناممکن یک عوام فریب یا شارلاتان می جوید که وعده بازگشت به یک عصر طلایی گمشده را می دهد؛ مشاغل خوب باردیگر ایجاد خواهند شد. کشور دوباره مرفه خواهد شد. شهرهای ویران نوسازی خواهند شد. آمریکا دوباره به عظمت خواهد رسید. این وعده ها که دسترسی به آنها ناممکن است، با وعده هایی که در دهه 1880 پیشگوی مذهبی خودخوانده وووکا به آمریکاییان بومی می داد، تفاوتی ندارند. او از پیروانش خواست مراسم رقص های پنج روزه ای به اسم رقص اشباح برگزار کنند. به آمریکاییان بومی پیراهن هایی مجانی داد که به آنها گفته شده بود در برابر گلوله از آنها حفاظت می کند. به آنها اطمینان داده شد که گله های بوفالو بازخواهند گشت، جنگاوران و روسای مرده سر از گور برخواهند داشت و مردان سفید ناپدید خواهند شد. هیچ یک از وعده های او تحقق نیافت. بسیاری از پیروانش با گلوله ارتش ایالات متحده چون گوسفند سلاخی شدند.

ما با ژرف ترین بحران در تاریخ بشر مواجه هستیم. واکنش ما نسبت به این بحران انتخاب مردی به ریاست جمهوری است که به تغییرات آب و هوایی اعتقادی ندارد. زمانی که جوامع از واقعیت به دور می افتند، آنها که از حقیقت سخن می گویند مطرودان و دشمنان حکومت می شوند. آنها در معرض سرکوب شدید دولتی قرار می گیرند. اسطوره های پرجاذبه تفکر جادویی، مخدرهایی خوشایند هستند. اما این ماده مخدر نیز همچون تمام مواد مخدر دیگر، جز به فلاکت و مرگ راه نمی برد.

نویسنده: کریس هجز[1]

ترجمه: هادی سعادت

منبع: http://www.truthdig.com/report/item/its_worse_than_you_think_20161111

Chris Hedgesقریب دو دهه به عنوان گزارشگر خارجی در آمریکای مرکزی، خاورمیانه، آفریقا و بالکان کار کرده است. او در بیشتر از 50 کشور فعالیت داشته و با کریستین ساینس مانیتور، نشنال پابلیک رادیو، دالاس مورنینگ نیوز همکاری داشته و به مدت 15 سال خبرنگار خارجی نیویورک تایمز بوده است.

سرمایه گذاری ها در سهام صنعت جنگ، امنیت داخلی و مجموعه زندان داری- صنعتی از زمان به ریاست جمهوری رسیدن ترامپ رشد سرسام آوری داشته است. چرا که مبالغ هنگفتی پول از قبل دولت پلیسی نظامی شده به دست می آید.

دمکراسی سرمایه دارانه ما بیشتر از دو دهه است که کارآیی خود را از دست داده است. ما هدف یک کودتای شرکتی قرار گرفته ایم که احزاب دمکرات و جمهوریخواه عاملان آن بوده اند. دیگر هیچ نهادی باقی نمانده که بتوان آن را به معنای واقعی دمکراتیک نامید. ترامپ و هیلاری کلینتون در یک دمکراسی دارای کارآیی، هرگز نمی توانستند به نامزدی ریاست جمهوری برسند. یورش دیرینه و بی رحمانه شرکتی به طبقات کارگری، سیستم حقوقی، سیاست های انتخاباتی، رسانه های گروهی، خدمات اجتماعی، محیط زیست، آموزش و پروش و آزادی های مدنی به نام نئولیبرالیسم، کشور را از درون تهی کرده است. این روند کشوری ویرانه را بر جای گذاشته است. ما غفلت و بی خبری را گرامی می داریم. ما گفتمان سیاسی، اخبار، فرهنگ و کنکاش روشنفکرانه را با پرستش چهره های مشهور و تماشای زرق و برق جایگزین کرده ایم.

همانطور که گاتانو سالومینی مورخ خاطرنشان می کند، فاشیسم امری است برخاسته از «قطع امید کردن و دست کشیدن از نهادهای آزاد.» فاشیسم محصول یک دمکراسی است که کارآیی خود را از دست داده است. به این ترتیب شکل دمکراتیک به قوت خودباقی می ماند - همانگونه که در دیکتاتوری های واپسین دوران امپراتوری روم رخ داد- ولی واقعیت امر استبداد یا در مورد ما استبداد شرکتی است و شهروندان دیگر به معنای واقعی در قدرت مشارکت ندارند.

نوآم چامسکی طی گفتگویی که شش سال پیش با او داشتم با بصیرتی فوق العاده به من گفت: «وضعیت شباهت زیادی به اواخر آلمان وایمری دارد. شباهت های بین این دو تکان دهنده اند. بعلاوه اینکه سرخوردگی های شدیدی از سیستم پارلمانی وجود دارد. تکان دهنده ترین حقیقت درباره وایمار این نبود که نازی ها به گونه ای عمل کردند تا سوسیال دمکرات ها و کمونیست ها را از سر راهشان کنار بزنند، بلکه این بود که احزاب سنتی نظیر احزاب محافظه کار و لیبرال مورد نفرت قرار گرفتند و از میان برداشته شدند. این وضعیت خلائی را به وجود آورد که نازی ها هوشمندانه و زیرکانه در آن توانستند قدرت را در دست بگیرند.»

چامسکی در ادامه گفت: «ایالات متحده به شدت خوش اقبال است که هیچ چهره کاریزماتیکی در آن قد برنیفراشته است. در چنین فضایی هر چهره کاریزماتیکی آشکارا یک شیاد است که خود را نابود می کند، مانند جوزف مک کارتی یا ریچارد نیکسون یا وعاظ اوانجلیک. اگر کسی بر سر کار بیاید که واجد صفات کاریزما باشد، این کشور به دلیل نومیدی، سرخوردگی و خشم توجیه شده و فقدان هر واکنش منسجمی در آن، گرفتار دردسری واقعی می شود. اگر کسی بگوید «من یک پاسخ دارم: ما یک دشمن داریم» مردم چه فکر می کنند؟ در مورد آلمان این دشمن، یهودیان بودند. در اینجا مهاجران غیرقانونی و سیاهپوستان هستند. به ما گفته خواهد شد که ما باید از خودمان و شرف کشورمان دفاع کنیم. حجم و فعالیت نیروی نظامی به اوج خود خواهد رسید. مردم زیرفشار قرار خواهند گرفت. این می تواند یک نیروی غالب باشد. و اگر چنین اتفاقی رخ دهد، وضعیت به وجود آمده در آمریکا بسیار خطرناک تر از آلمان خواهد شد. ایالات متحده یک قدرت جهانی است. آلمان قدرتمند بود، اما رقبای قدرتمندتری داشت. من فکر نمی کنم که تمام این اتفاقات زیاد دور باشد. اگر نظرسنجی ها درست باشند، این جمهوریخواهان بلکه جمهوریخواهان دست راستی، جمهوریخواهان دیوانه هستند که پیروز قاطع انتخابات بعدی خواهند شد.»

سرکوب مخالفان به زودی به سرکوب تحت رژیم های خودکامه شباهت خواهد یافت. امنیت دولتی حضوری فراگیر و ملموس پیدا خواهد کرد. با ملایم ترین اشکال مخالفت به گونه ای برخورد خواهد شد که گویی آنها تهدیدی برای امنیت ملی هستند. بسیاری از افراد به امید پرهیز از خشم دولت، سازگار و منفعل خواهند شد. با این حال ما باید مبارزه کنیم. باید به شکلی مداوم دست به اقدامات نافرمانی مدنی بزنیم، نظیر آنچه که از پایان انتخابات اخیر در خیابان های سراسر کشور شاهد هستیم. ولی ما باید نسبت به این مسئله نیز آگاه باشیم که فضای دمکراتیک تخصیص داده شده به ما در سیستم تمامیت گرایی وارونه ای که داریم، بسیار بسیار تنگ تر شده است.

ترامپ با توجه به اینکه هیچ نهاد دمکراتیکی برای مهار وی باقی نمانده، یورش شرکتی را تسریع خواهد کرد؛ از خصوصی سازی تامین اجتماعی گرفته تا تقویت نیروهای پلیس نظامی شده برای ارتکاب قتل های کورکورانه شهروندان غیرمسلح. وی همزمان لگام از صنایع سوخت های فسیلی و صنعت جنگ برخواهد داشت تا به محیط زیست لطماتی جدی وارد آید و شاید احتمالا به انقراض حیات از روی زمین بینجامد. دولت او را چهره های دیوانه حزب جمهوری خواه پر خواهند کرد، مردان و زنانی که بی بهره گی های فکری و اخلاقی ژرف معرف آنهاست، همراه با یک توانایی حیرت آور برای نادیده گرفتن واقعیت. این ایدئولوگ ها فقط و فقط به زبان ارعاب و خشونت سخن می گویند.

نیمی از کشور در فقر زندگی می کند. مراکز تولیدی پیشین ما به ویرانه هایی تبدیل می شوند. حقوق مصرح در قانون اساسی ما از جمله طی شدن رویه های قضایی و دادرسی از سوی قضات سیستم قضایی از ما سلب شده است. شرکت ها و طبقه میلیونرها از امتیازات مالیاتی برخوردار می شوند. پلیس شهروندان غیرمسلح را در خیابان ها به خاک و خون می کشد. بر اساس بخش 1021 قانون اختیارات دفاع ملی، به ارتش این قدرت بخشیده شده تا شهروندان آمریکایی را در داخل کشور به شدت زیرفشار قرار دهد، آنها را از حقوق رویه های قضایی محروم کند و محرمانه در مکان های سیاه ناشناخته ای که داریم نگهداری کند. ما جمعیتی هستیم که بیشتر از هر مردم دیگری در تاریخ بشر مورد جاسوسی، نظارت، استراق سمع، عکسبرداری و نظارت قرار داریم. وقتی که دولت 24 ساعته مراقب شما باشد، شما نمی توانید از کلمه «آزادی» استفاده کنید. این رابطه بین ارباب و برده است. و دولت ها این نوع قدرت نظارتی را به سرعت به تمامیت گرایی تغییر شکل داده اند. نخبگان ورشکسته مکانیسم های قانونی و فیزیکی را در اختیار ترامپ و همپالگی هایش گذاشته اند تا بی درنگ آمریکا را به یک دولت پلیسی بی رحم تبدیل کند.

رودی جولیانی، نوت گینگریچ که از سلب حق شهروندی شهروندان آمریکا در صورت ظن به تروریست بودنشان دفاع می کنند؛ سرتیپ مایکل فلین و جان بولتون؛ اینها هیچ مانع و رادع قانونی یا اخلاقی برای خود قائل نخواهند بود. آنها جهان را از پشت عینک مانوی خیر و شر، سیاه و سفید، میهن پرست و خائن می بینند. همانطور که والتر بنجامین فیلسوف درباره فاشیسم نوشته است، سیاست به زیبایی شناسی تغییر شکل داده است و به نوشته او، تجربه زیباشناسانه غایی برای یک فاشیست، جنگ است.

ترور دولتی و خشونت دولتی که برای مردمان فقیر رنگین پوست در مستعمرات داخلی ما چیزهایی آشنا هستند، برای همگی ما نیز به چیزهایی آشنا تبدیل خواهند شد. نژادپرستی، ناسیونالیسم، زن ستیزی، اسلام هراسی، نابردباری، برتری سفیدپوستان، تعصب مذهبی، جنایات مبتنی بر نفرت و تقدیس و تکریم ارزش های ابرمردانگی فرهنگ نظامی، معرف گفتمان سیاسی و فرهنگی ما خواهند شد. نخبگان حاکم تلاش خواهند کرد یاس و خشم فزاینده را به سمت آسیب پذیران- کارگران غیرقانونی، مسلمانان، آفریقایی آمریکاییان، لاتین تبارها، و دیگران – منحرف کنند. خشونت ماموران خودخوانده و سفیدپوست پلیس معطوف کسانی خواهد شد که دولت بدون طی شدن رویه های قانونی یا با رعایت اندکی از این حقوق، به سیاه نمایی آنها خواهد پرداخت. دشمنان جدیدی در داخل و خارج از کشور تولید خواهند شد. جنگ های بی پایان ما در خاورمیانه بسط خواهند یافت و شاید حتی شامل یک رویارویی با روسیه نیز بشود.

کسانی - همچون رالف نیدر- بوده اند که فرا رسیدن این آینده تاریک را تشخیص داده اند. آنها نومیدانه کوشیده اند یک حزب ثالث قابل دوام را شکل دهند و جنبش های شهروندی را قدرت بخشند تا به طبقه کارگر محروم رویا و امیدی ببخشند. آنها می دانستند که قدرت شرکتی هر چه بیشتر در سیستم اقتصادی و سیاسی تثبیت شود، زمینه برای یک فاشیسم آمریکایی بیشتر مهیا خواهد شد.

نخبگان موانع متعددی را ایجاد می کنند؛ مثل امتناع از صدور اجازه به رالف نیدر و بعدتر جیل استاین برای ورود به مباحث عمومی، دشوار یا ناممکن کردن دسترسی به صندوق های رای، تبدیل کردن کارزارهای انتخاباتی به مناظر و مرایایی تماشایی و طولانی و پول محور که میلیاردها دلار هزینه دربر دارد و استفاده ماهرانه از ترس برای مرعوب ساختن رای دهندگان. اما یک طبقه لیبرال ورشکسته وجود دارد که به این نخبگان یاری می رساند. در انتخابات ریاست جمهوری بعد از انتخاب رئیس جمهور، به خصوص بعد از موفقیت نیدر در سال 2000، عناصر به اصطلاح پیشرو دربرابر شعار بد در مقابل بدتر تسلیم شدند. آنهایی که باید نخبگان طبیعی احزاب ثالث و جنبش های مخالف می بودند، عملا در برابر حزب دمکرات سرتسلیم فروآوردند که همچون حزب جمهوریخواه در خدمت هیولای امپریالیسم قرار دارد و با فقرا، طبقه کارگری و طبقه متوسط در جنگ است.

جبونی طبقه لیبرال کل اعتبارش را از آنها گرفت، درست نظیر اتفاقی که برای برنی سندرز رخ داد، زمانی که روح خود را به کارزار انتخاباتی کلینتون فروخت. طبقه لیبرال ثابت کرده که برای هیچ چیز دست به مقاومت، ایستادگی و مبارزه نمی زند. این طبقه کلمات و ایده هایی را بر زبان می آورد که حقیقتا به آنها باوری ندارد. این طبقه مسئولیت بسیار بزرگی در قبال پدیده ای دارد که ترامپ از دل آن بیرون آمد. این طبقه این بینش را نداشت که بعد از آن که پرزیدنت بیل کلینتون توافق تجارت آزاد آمریکای شمالی را در سال 1994 به تصویب رساند، حزب دمکرات را رها کند و در جهت تشکیل احزاب و نهادهایی تلاش کند که مدافع منافع طبقه کارگری باشند. اگر آنها در کنار مردان و زنان مزدبگیر ایستاده بودند، می توانست مانع از تخدیر آنها از سوی پروتوفاشیست ها شوند.

دمکراسی شکست خورده ما یک هنرمند دغلباز را بالا آورد که مخلوق رسانه های گروهی بود؛ اولین ستاره یک ریالیتی شوی تلویزیونی که به سیاستمداری رسید. ترامپ دلارهای تبلیغات تجاری و رتبه بندی های تلویزیونی را به سمت خود کشید. حقیقت و واقعیت در این میان چیزهایی بی معنا بودند. تنها زمانی که او نامزدی حزب جمهوریخواه را به دست آورد بود که رسانه های گروهی فرانکشتاین خود را به چشم یک تهدید دیدند، اما دیگر خیلی دیر شده بود. اگر یک گروه بی مغز و محتوای منفورتر از طبقه لیبرال وجود داشته باشد، آن مطبوعات شرکتی هستند. هر چه آنها بیشتر به ترامپ حمله کردند، او بیشتر توی چشم آمد.

ترامپ مظهر چیزی است که انسان شناسان آن را «فرقه های بحران» می نامند. جامعه ای که در افول دائمی است، معمولا به تفکر جادویی پناه می برد. چنین جامعه ای ایمان خود را در وعده های خیالی و ناممکن یک عوام فریب یا شارلاتان می جوید که وعده بازگشت به یک عصر طلایی گمشده را می دهد؛ مشاغل خوب باردیگر ایجاد خواهند شد. کشور دوباره مرفه خواهد شد. شهرهای ویران نوسازی خواهند شد. آمریکا دوباره به عظمت خواهد رسید. این وعده ها که دسترسی به آنها ناممکن است، با وعده هایی که در دهه 1880 پیشگوی مذهبی خودخوانده وووکا به آمریکاییان بومی می داد، تفاوتی ندارند. او از پیروانش خواست مراسم رقص های پنج روزه ای به اسم رقص اشباح برگزار کنند. به آمریکاییان بومی پیراهن هایی مجانی داد که به آنها گفته شده بود در برابر گلوله از آنها حفاظت می کند. به آنها اطمینان داده شد که گله های بوفالو بازخواهند گشت، جنگاوران و روسای مرده سر از گور برخواهند داشت و مردان سفید ناپدید خواهند شد. هیچ یک از وعده های او تحقق نیافت. بسیاری از پیروانش با گلوله ارتش ایالات متحده چون گوسفند سلاخی شدند.

ما با ژرف ترین بحران در تاریخ بشر مواجه هستیم. واکنش ما نسبت به این بحران انتخاب مردی به ریاست جمهوری است که به تغییرات آب و هوایی اعتقادی ندارد. زمانی که جوامع از واقعیت به دور می افتند، آنها که از حقیقت سخن می گویند مطرودان و دشمنان حکومت می شوند. آنها در معرض سرکوب شدید دولتی قرار می گیرند. اسطوره های پرجاذبه تفکر جادویی، مخدرهایی خوشایند هستند. اما این ماده مخدر نیز همچون تمام مواد مخدر دیگر، جز به فلاکت و مرگ راه نمی برد.

نویسنده: کریس هجز[1]

ترجمه: هادی سعادت

منبع: http://www.truthdig.com/report/item/its_worse_than_you_think_20161111

Chris Hedgesقریب دو دهه به عنوان گزارشگر خارجی در آمریکای مرکزی، خاورمیانه، آفریقا و بالکان کار کرده است. او در بیشتر از 50 کشور فعالیت داشته و با کریستین ساینس مانیتور، نشنال پابلیک رادیو، دالاس مورنینگ نیوز همکاری داشته و به مدت 15 سال خبرنگار خارجی نیویورک تایمز بوده است.

لینک کوتاه: betanews.ir/news/393440

خبر فوق مربوط به رسانهدولت بهار می باشد و جستجوگر هوشمند بتانیوز صرفا آن را بازنشر کرده است. مشاهده در سایت منبع : لینک مستقیم