تاریخ دریافت خبر:
15-3-17-1843361622328.jpgاجتماع > سفر - منصور ضابطیان:
تقریبا ساعت ٨صبح می رسم به ایستگاه اتوبوس گرانادا در جنوب اسپانیا؛ بعد از یک سفر ۱۴ساعته روی یک صندلی نه چندان راحت.

خیابان اصلی را پیدا می کنم؛ جایی که حتما باید هتل هایی در آن باشد. البته اینجا نباید انتظار هتل های پرستاره بزرگ را داشت. گرانادا گرچه به واسطه کاخ مشهور الحمراء در بعضی ماه ها حسابی رنگ وروی توریستی پیدا می کند اما بیشتر، می شود هتل های کوچکی را در آن پیدا کرد که چندتایی اتاق بیشتر ندارند، با یک رئیس که بیشتر کارها را خودش انجام می دهد و نهایتا یکی دوتا خدمتکار؛ درست شبیه هتلی که توی یکی از خیابان های فرعی پیدا می کنم. سراشیبی خیابان و گل های فراوان اطلسی که از پنجره همه ساختمان ها مثل آبشار پایین ریخته مرا به خود جلب می کند.

300متر پایین تر از ابتدای خیابان، یک هتل کوچک هست که واردش می شوم تا بپرسم اتاق دارد یا نه. مردی حدوداً 45ساله پشت کانتر نشسته است. از او می پرسم که انگلیسی بلد است؟ و جواب مثبت می دهد. باید در جنوب اسپانیا باشید تا بدانید شنیدن جواب مثبت در برابر این سؤال چه نعمت بزرگی است. برخلاف رسم معمول هتل ها، اول اسم ام را می پرسد و دستش را به سویم دراز می کند و می گوید اسمش آلبرتو است. « نایس تو میت یو» می گوییم و سؤال ـ جواب هایش را شروع می کند. بیشتر شبیه ایتالیایی هاست.

حتی اگر ایتالیایی هم نباشد، دست کم آدم را یاد کمدی های اسپاگتی ایتالیا می اندازد؛ قدی کوتاه، سری کم مو که فقط موهای شقیقه هایش رو به سفیدی رفته، پیراهنی کهنه و شلواری که مطمئنم سگک کمربندش 20سانتی متر از نافش بالاتر است. می گوید اتاق آماده ندارد، همه اتاق ها پر است و فقط یک اتاق خالی است که آن هم به هم ریخته است. می گویم: «خب، صبر می کنم تا مرتبش کنند». می گوید: «نمی شه، مستخدم طرفای ظهر می یاد». با خودم می گویم این چه جور هتلی است که مستخدمش لنگ ظهر می آید و یک آن تصمیم می گیرم بروم اما آلبرتو چنان آدم جذابی به نظر می رسد که نمی توانم از او دل بکنم. می پرسم: «یعنی همه اتاقا پره!؟». مکثی می کند و می گوید: «همه ش... همه ش»! اما بعید می دانم.

هیچ صدایی از هیچ جای این هتل بیرون نمی آید. راه حلی به نظرش می رسد و می گوید: «بذار زنگ بزنم مستخدم، ببینم الان می تونه بیاد یا نه»! زنگ می زند و شروع می کند به اسپانیایی حرف زدن. حتی من هم که یک کلمه اسپانیایی نمی دانم، می توانم تشخیص بدهم که مستخدم دارد درباره من از او سؤال می کند؛ چون صدای زنی توی تلفن می آید که معلوم است دارد چیزی می پرسد و بعد سکوت می کند. در فاصله سکوت، آلبرتو سرتاپای مرا بر انداز می کند و بعد جمله ای به زن می گوید. این اتفاق چند بار تکرار می شود تا جایی که می خواهم به شوخی از او بپرسم که می خواهی یک چرخ هم بزنم یا نه!؟

خلاصه زن مستخدم پس از گرفتن همه اطلاعات اعلام می کند که ساعت10به هتل می آید و ملحفه ها را عوض و اتاق را جارو می کند. من احساس می کنم او یک مستخدم تمام وقت نیست و فقط زمانی که مسافر جدید می آید، اتاق مسافر قبلی را مرتب می کند! با همه اینها همه چیز بر وفق مراد پیش می رود. تا من بروم و گشتی در شهر بزنم، اتاقم هم که پنجره هایش پر از گل است و حمامش گرم و دلپذیر، آماده می شود.

از هتل بیرون می زنم. آلبرتو پشت میزش نیست اما در باز است و بیرون می روم.تا حدود 9/5شب، شهر را گز می کنم. دوباره می آیم هتل تا استراحتی کنم و اگر حالی بود بروم به تماشای شنبه شب گرانادا.

آلبرتو در درگاه در ایستاده. به نظر می رسد عصبانی است و بی قرار. تا مرا می بیند، می پرسد: «کجایی تو؟».
من تعجب می کنم و می خواهم بگویم به تو چه مربوط است، مگر تو پدرم هستی؟ و از کی تا حالا مسافر باید به رسپشن هتل جواب پس بدهد که کجا بوده؟ یک آن احساس می کنم رسپشن نیست بلکه یک مأمور حراست است که او را از دهات اطراف گرانادا آورده اند و مأمور کرده اند از مردم سؤال هایی بپرسد که مربوط به او نیست.

اما آلبرتو آن قدر جذاب است که دست کم من نمی توانم با او تند حرف بزنم. لبخندی می زنم و می پرسم: «چی شده؟». می گوید: «عروسی دوستم دعوتم، ساعت 8 باید اونجا می بودم اما نگران تو بودم که پشت در نمونی»! می گویم: «خب مگه هتلت پرسنل دیگه ای نداره؟». سکوت می کند و می گوید: «چرا... ولی مرخصی ان»! عین چی دارد دروغ می گوید اما به رویش نمی آورم. بعد کلید هتل را به من می دهد و می گوید: «خواستی بری بیرون در رو قفل کن. شب هم در رو از داخل قفل کن»!

می پرسم: «پس مسافرای دیگه چی؟ مگه نگفتی همه اتاقا پرن؟».
فکر اینجایش را دیگر نکرده بود. باز سکوت می کند تا مزخرفی را برای جواب پیدا کند. می گوید: «به همه شون کلید داده م»! می خندم. آلبرتو هم می خندد. فردایش می گوید که عروسی حسابی خوش گذشته است.

   #اتوبوس