سکه ها جشنواره تخفیف
تاریخ دریافت خبر:
زندگی > مهارت‌ها - همشهری دو - حبیبه یوسفی:
حمید سیاهکالی مرادی در اردیبهشت سال۶۸ در قزوین و در خانواده‌ای بسیار مذهبی متولد شد و در کوچه پسکوچه‌های این شهر قد کشید.

بعد از اتمام دوره دبیرستان و شرکت در کنکور سراسری، در رشته مهندسی نرم افزار دانشگاه امام حسین(ع) پذیرفته شد و پس از دریافت مدرک مهندسی این رشته، در دانشگاه علمی- کاربردی، مدرک کارشناسی حسابداری نیز گرفت و به عضویت سپاه پاسداران درآمد. او که از دوران نوجوانی به دختر دایی خود علاقه مند بود، در سال92 با او ازدواج کرد. مثل تمام جوانان هم نسل خود عاشق شد، ادامه تحصیل داد و به زندگی سرشار از مهر خود دلبسته بود اما بعد از ظهور داعش و تهدید حرم شریف اهل بیت، زمانی که تنها 3 سال از ازدواج عاشقانه او و همسرش گذشته بود، برای دفاع از حرم بی بی زینب به سوریه رفت و از مسیر شهادت، راهی بی کرانه های کبریا شد. همسر شهید سیاهکالی مرادی در گفت وگو با همشهری از داستان عاشقانه خود و همسر شهیدش می گوید؛ داستانی پر از حرف های عاشقانه؛ درست مثل قصه ها.

خانم مرادی می گوید: «18 ساله بودم که عمه ام به خانه ما آمد و از علاقه مندی حمید آقا صحبت کردند و از من خواستگاری کردند. ابتدا جواب من منفی بود، چون ایشان با ادامه تحصیل من مخالفت کرده بودند و من همان سال در دانشگاه قبول شده بودم. اما بعد حمید آقا شرایط را پذیرفتند. 19ساله بودم که مجددا به خواستگاری من آمدند و من هم به خواستگاری ایشان جواب مثبت دادم و ما در مهر ماه سال91 به عقد هم درآمدیم و در آبان ماه سال92 مراسم ازدواج مان را برگزار کردیم. بعدها ایشان به من گفتند که این علاقه مندی از سال ها پیش به وجود آمده بود. اما رفتار ایشان آنچنان متین و همراه با حجب و حیا بود که من پیش از خواستگاری هرگز متوجه این علاقه نشده بودم. البته باید بگویم که بعد از خواستگاری این احساس در وجود من هم جوانه زد و شاید بعد از عقد، این علاقه در وجود من پررنگ تر از حمید آقا شد».

خانم مرادی در پاسخ به این سؤال که آیا از ابتدا از مشکلات ازدواج با یک پاسدار آگاه بودید؟ می گوید: «پدر من یک پاسدار هستند و زیاد به ماموریت می رفتند و بنابراین من از خطرات این شغل آگاه بودم و می دانستم این شغل دریچه ای است که رو به شهادت باز می شود و به همین دلیل اطمینان داشتم که اگر روزی ازدواج کنم، بدون شک همسر من پاسدار خواهد بود. البته علاقه ای که بین من و همسرم وجود داشت باعث می شد که همیشه دل نگران باشم. همسر من فرمانده مخابرات گردان سیدالشهدا و فرمانده توپ 23 بودند. همچنین ایشان مسئول فرهنگی گردان سیدالشهدا هم بودند. در زمینه ورزشی هم فعالیت داشتند. مربی و داور رشته کاراته و مربی رشته دفاع شخصی بودند».

خانم مرادی در پاسخ به این سؤال که آیا هرگز از ایشان نخواسته که از رفتن به سوریه منصرف شود می گوید: «نه. همیشه او را برای رفتن تشویق می کردم، می دانستم که حمید رفتن و دفاع از حرم اهل بیت را وظیفه خود می داند. نگرانش بودم. در کنار او آرامشی وصف ناپذیر داشتم و دلم می خواست همیشه کنارم باشد. اما از آنجا که می دانستم که این وظیفه به خاندان بلند مرتبه اهل بیت مربوط است و پای خانواده امام حسین(ع) در میان است، پیش خودم فکر می کردم که عمر دنیا کوتاه است و ان شاءالله به خوبی خواهد گذشت و آنچه مهم است زندگی اخروی است. دلم نمی خواست جزو زنان نفرین شده تاریخ باشم؛ زنانی که مانع همراهی همسران شان با خانواده اهل بیت بوده اند. گاهی برای شوخی، شعر مداحی را با نام ایشان جایگزین می کردم و برایشان می خواندم: «حمید! نمیشه که نری حمید! چقد شبیه مادری» می خندید و می گفت کاش می شد صدایت را ضبط کنم و با خود ببرم تا به وقت دلتنگی به صدایت گوش کنم».

«آخرین دیدار را به خوبی به یاد دارم. 21 آبان 94 و تنها چندروز بعد از دومین سالگرد ازدواج مان بود. دلم نمی آمد که مریض شود، اما منتظر بودم که اتفاقی بیفتد و سفرش کنسل شود. لحظه های غریبی بود. خودم ساعت کوک کردم و حمید را بیدار کردم که برای نماز صبح و رفتن آماده شود. برایش صبحانه مهیا کردم. خداحافظی ما بسیار سخت بود. من به شدت گریه می کردم. حسی به من می گفت که این آخرین دیدار من و محبوبم است. حمید دست های من را گرفته بود و رها نمی کرد. مدام به ساعت نگاه می کردم. می دانستم کم کم به زمان خداحافظی نزدیک می شویم و ممکن است که تأخیر حمید، فرصت رفتن را از او بگیرد. حس می کردم که گریه های من همسرم را متزلزل می کند. می دانستم که این خداحافظی برای حمید هم سخت است. بنابراین سعی کردم خودم را کنترل کنم. دست هایم را از دست هایش بیرون کشیدم و به او گفتم: «دیرت شده، برو!» و شاید این کلمات سخت ترین کلماتی بود که تا آن روز ادا کردم. حمید را از زیر قرآن رد کردم و او را به خدای قرآن سپردم و پشت سرش آب ریختم. حال غریبی داشتم. دلم می خواست ثانیه ثانیه آن لحظه ها را برای ابد جاودانه کنم. با دقت به او نگاه می کردم که در امتداد کوچه از من دور می شد. از پشت پرده اشک، لبخندش را تماشا می کردم. به اشاره دستش که از من می خواست داخل خانه بروم، دل می باختم. راه رفتنش را تا انتهای کوچه نگاه کردم. آنقدر که جرم ندیدنش گردن فاصله بیفتد، نه رفتن من. کاملا حس می کردم که این آخرین باری است که او را می بینم».

از خانم مرادی می خواهم که درباره قرار عاشقانه ای که بین او و همسرش، رمزی دوست داشتنی بوده، صحبت کند و ایشان برایم می گوید: «همسر من روحیه حساسی داشت و همیشه احساسات خود را بیان می کرد. ما همدیگر را خیلی دوست داشتیم و ایشان عادت داشت که علاقه اش را ابراز کند و مدام می گفت که دوستت دارم. وقتی می خواست به سفر برود، به من گفت که احتمالا فرصت مکالمه خصوصی برایش کم پیش بیاید و از آنجا که بسیار متین و باحیا بود، از اینکه در جمع دوستانش به من ابراز علاقه کند، شرم داشت. از من خواست تا به راه حلی فکر کنم. من پیشنهاد دادم که هر بار در جمع دوستانش بود و با هم مکالمه ای داشتیم، به من بگوید: «یادت باشه» و من می دانستم معنای این جمله چیست. این قرار عاشقانه ای بود که بین من و حمید برقرار بود و تا آخرین تماسی که با او داشتم هم از خاطر نبرد».

دلشوره و تشویش راهی به جز انس با قرآن برای او نمی گذارد؛ «بعد از رفتن حمید مدام به قرآن تفأل می زدم و کاملا متوجه بودم که تمام آیاتی که در جواب من می آیند، آیاتی است که توصیه به صبر می کند. شاید این مسئله مرا بیش از پیش مطمئن می کرد که حمید دیگر برنمی گردد.» بغضی می کند و ادامه می دهد: «یک روز بعد از رفتن حمید، او به من زنگ زد و گفت به سوریه رسیده است و از من خواست دیگر نگران نباشم. از آن روز به بعد گاه گاهی با من تماس می گرفت. گاهی هر روز و گاهی 2 روزی یکبار؛ چرا که محلی از که در آنجا امکان برقراری تماس تلفنی وجود داشت، تا خطی که او و دوستانش می جنگیدند فاصله زیادی وجود داشت و بنابراین تلفن زدن مشکل بود. اما با من تماس می گرفت و صحبت می کردیم. یک بار آنها را به زیارت حرم سیده زینب(س) برده بودند و وقتی با من تماس گرفت گفت:«ای کاش قسمت می شد و با هم می آمدیم اینجا!» گاهی هم سؤال هایی می پرسیدم که مثلا کجا هستید؟ و او باخنده می گفت: خب! سؤال بعدی؟»

همسر شهید درباره شهادت حمید سیاهکالی مرادی می گوید: «15روز بعد از اعزام حمید به سوریه، در یک درگیری، او به شهادت رسیده بود. پیش از اینکه این اتفاق بیفتد، خودم خواسته بودم که اگر اتفاق ناگواری پیش آمد، خبر این پیشامد را پدرم به من بدهد. چون می دانستم به جز ایشان هر کس دیگری با من در این باره حرف بزند، از او متنفر خواهم شد و تا پایان عمرم هرگز نمی توانم او را ببینم. اما درباره پدرم دچار این احساس نمی شوم. روز 5 آذر 94 پدرم به من گفت که حمید مجروح شده است. حال من خیلی بد بود. حتی قدرت قدم برداشتن نداشتم. گریه می کردم و احساس می کردم نفسم سنگینی می کند. بالاخره به من گفتند که حمید شهید شده است. من این خبر را باور نمی کردم. مدام گریه می کردم و فریاد می زدم «دروغه». بالاخره، پدرم مرا بغل کردند و سوار ماشین شدیم، چون من قدرت راه رفتن هم نداشتم. ایشان مرا به معراج شهدا رساندند. آنجا بود که تابوتی را آوردند که با پرچم سبزی، متبرک به نام عمه سادات، پوشانده شده بود. پرچم را که کنار زدند، چهره دلربای همسرم را دیدم. دستم را روی قلبش گذاشتم و مطمئن شدم که قلب مهربانش دیگر نمی تپد و تازه آن لحظه بود که باور کردم حمید برای همیشه از کنار من پرکشیده است تا مهمان سفره «عند ربهم یرزقون» باشد».

خانم مرادی درحالی که اشک بر او مسلط شده است درباره این دیدار آخر سخن می گوید: «وقتی پیکر همسر شهیدم را دیدم او را در آغوش گرفتم و در گوش اش زمزمه کردم: «عزیزم شهادت ات مبارک» و مدام از او خواهش می کردم که مرا ببخشد. مرا به خاطر علاقه ای که بین ما جاری بود و جدایی ما را این اندازه مشکل کرده بود ببخشد؛ به خاطر دوست داشتن هایی از جنس دوست داشتن های اساطیری که ممکن بود او را متزلزل کرده و او را برای قدم برداشتن در راهی که عقیده اش بود، مردد کرده باشد. از او خواستم مرا عفو کند، سلام مرا به سیدالشهدا(ع) برساند و در روز حشر شفیع من باشد».

خانم مرادی در پاسخ به این سؤال که چه مدت بود که می دانستند همسرشان عازم سفر برای دفاع از حرم اهل بیت است می گوید: «حمید مدت ها بود که برای رفتن به این سفر انتظار می کشید. با وجود اینکه رفتن به این جبهه ها برای همه حتی نظامیان اختیاری است و تنها نیروهای داوطلب اعزام می شوند، اما استقبال عاشقان اهل بیت(ع) بسیار زیاد است و بنابراین هر بار برای اعزام از بین اسامی داوطلبان قرعه کشی انجام می شد و 2 بار اول نام حمید در این قرعه کشی برنده نشده بود که او را بسیار ناراحت کرد. اما بار سوم اسم حمید درآمد. با وجود این چندین بار رفتن او به تعویق افتاد. حتی 2بار تا پای پرواز رفتند، اما پرواز لغو شد. هربار اتفاقی می افتاد و به همین دلیل این انتظار به حدود 8 ماه رسید. در تمام این ایام، هر بار که من به او نگاه می کردم، فکر می کردم که شاید این آخرین دیدار باشد. از این فراق بیم داشتم و سعی می کردم از لحظه لحظه این همراهی بهره ببرم».

از خانم مرادی درباره خلق و خوی شهید می پرسم و او در پاسخ می گوید: «حمید آقا همیشه خوش خلق بود. متدین، مهربان و مودب، اما هر چه به اواخر زندگی مشترک مان نزدیک می شدیم بیشتر احساس می کردم که او از من فاصله می گیرد؛ حسی که انگار نمی توانی از لحاظ معنویت به او برسی. آن روزها می فهمیدم که نوع نماز خواندنش متفاوت شده، کم حرف شده بود و صبری عجیب پیدا کرده بود و در اتفاقاتی که معمولا همه را عصبانی می کند، صبورتر شده بود. اما آن روزها متوجه نشده بودم که چهره اش هم تغییر کرده و نورانی تر شده است. به من می گفت که دوستانم می گویند «حمید نوربالا زده» و من هم به شوخی می گفتم: «نه هنوز خیلی فاصله داری تا شهادت» اما بعد از شهادت هر چه بیشتر عکس های قدیمی را با عکس های چند ماه قبل مقایسه می کنم، بیشتر متوجه می شوم که او چهره اش متفاوت و نورانی شده بود. اما این را می فهمیدم که نماز خواندن همسرم و سجده هایش چه اندازه متفاوت شده و حتی مطالعه اش تغییر کرده بود. بیشتر و دقیق تر مطالعه می کرد و همه این مسائل، این حس را به من منتقل می کرد که حمید از من دور و دورتر می شود».

از خانم مرادی می پرسم که اگر دری به آسمان گشوده شود و بار دیگر همسرت را ببینی به او چه خواهی گفت؟ اشک بر او مسلط می شود و بعد از اندکی تامل می پرسد: «یعنی می شه؟» مدتی زمان می برد تا او به خود مسلط شود و بعد ادامه می دهد: «اگر یک لحظه در آسمان باز شود و حمید را ببینم، نگاهش می کنم. به او می گویم: «تحمل دوریت خیلی سخته. دلم خیلی برات تنگ شده.» حتما دستم را دراز می کنم که پیش او بروم و امیدوارم که او هم دست مرا بگیرد و مرا با خود همراه کند. حتما به او خواهم گفت: «حمید! آرامشی که با تو تجربه می کردم، دیگر ندارم. دربه در برای پیداکردن این آرامش می دوم و به آن نمی رسم. دلم می خواهد دوباره کنار تو باشم و من هنوز منتظرت هستم».

به این بخش از گفت وگو که می رسم، من هم با همسر شهید همراه می شوم. دیگر توان کنترل احساساتم را ندارم. نمی توانم بر اشک هایم مسلط شوم. از سؤالی که در ذهن دارم و می خواهم از او بپرسم شرم دارم. اما نمی توانم سؤالم را نپرسم. بنابراین از او عذرخواهی می کنم و درباره رقم های میلیونی ای که می گویند مدافعان حرم دریافت می کنند سؤال می کنم. خانم مرادی با متانت پاسخ می دهد: «این مردان که جان و علاقه و خانواده خود را بر سر اعتقاد خود گذاشتند و رفتند، مرز بین مردانگی و نامردی را مشخص کردند. جوانانی که از سر اخلاص و داوطلبانه بر سر دفاع از حق ایستادند، هرگز مطالبه پول نداشتند و ندارند. هرچند که اصلا پولی هم در بین نیست. یادم هست که حمید همیشه می گفت: «من از هرکه پشت سرم غیبت بکند می گذرم، اما از تهمت نه!» و من امروز فکر می کنم این حرف ها مصداق تهمت است و افرادی که اینگونه قضاوت می کنند، حتما از قیامت و دادخواهی شهدا در محضر خداوند واهمه ای ندارند. علاوه بر اینکه هیچ پولی نمی تواند ارزش یک ساعت همراهی من و همسرم را داشته باشد و این مسئله را جبران کند و مطمئنا تنها اعتقاد به حرمت خانواده اهل بیت است که من و همه خانواده های شهدا را برای رفتن عزیزان شان آرام می کند».

گفت وگوی من به پایان می رسد، اما این سؤال همچنان در ذهن من باقی است؛ چطور می توان از عاشقانه هایی که در این سرزمین رنگ می بازد و در خانه حمید و همسرش پررنگ است، گذشت کرد؟ از اشک های مهربان خانم مرادی که در کلام زینب وارش می بارد، از قدم های لرزان حمید که در دفاع از حرم عمه سادات استوار می ایستد، از نگاه های نگران مادر، از خانه خالی از خنده های مردانه ای که زنی را تا مرز تنهایی پیش می برد!نه. هرگز نمی توان این همه زیبایی را دید و یاد نکرد ازجمله «ما رایت الا جمیلا». نمی توان فراموش کرد که دنیای امروز، سراسر مرزهای صحرای نینواست که برای تک تک ما آزمون عاشورا را تکرار می کند.

همسر شهید در پاسخ به این پرسش که آیا از کار خود پشیمان نیست؟ قاطعانه می گوید:«اگر هزار بار دیگر 21آبان 94 را تجربه کنم، باز هم صبح زود از خواب بیدار می شوم. صبحانه حاضر می کنم، همسرم را از خواب بیدار می کنم و او را برای رفتن به این سفر مهیا می کنم. من هرگز به خاطر شهادت همسرم که برایم عزیزترین بود، از اعتقادات خود کوتاه نمی آیم و هرگز پشیمان نشده ام و پشیمان نخواهم شد».

خانواده شهید سیاهکالی از روزهای بدون حمید می گویند
پدر شهید درباره فرزند شهیدش می گوید: «من 7 فرزند دارم که حمید و سعید دوقلو بودند. حمید از کودکی با همه بچه ها متفاوت بود. حمید مهربان و مودب بود و برای همه حتی خود من سرمشق بود. از وقتی که رفته است سرگردانم». مادر از دلدادگی حمید و همسرش به هم می گوید و اینکه خانواده از حمید خواسته بودند به سوریه نرود. اما او به پدر، روزگار گذشته را یادآور شده بود؛ روزگاری که پدر برای دفاع از دین و وطن به جبهه رفته بود و با یادگاری از جانفشانی و جانبازی به خانه بازگشته بود. حسین برادر بزرگ تر شهید هم از حمید می گوید: «حمید از کودکی با همه متفاوت بود. در فامیل و آشنا، اخلاقش زبانزد بود و هرگز کسی را از خود نمی رنجاند. عاشق حفظ قرآن بود و تا زمان ازدواجش حدود 6 جزء قرآن را در حافظه داشت و همسرش هم حافظ قرآن است. همیشه عاشق کمک کردن به دیگران بود. با اخلاق و با ایمان بود و بسیار باحیا بود. همرزمان ایشان در سوریه هم از حسن خلق برادرم صحبت می کردند و می گفتند که با وجود سن کم، بارها همراهانش او را به عنوان پیش نماز برگزیده بودند». حسین ادامه می دهد: «همه به او می گفتیم که رفتن به سوریه را به تعویق بیندازد؛ چرا که او به تازگی ازدواج کرده بود و مستأجر بود. اما او در پاسخ می گفت ما که در عزاداری سیدالشهدا(ع) حاضر می شویم و آرزوی همراهی با ایشان را داریم، امروز باید اثبات کنیم که در ظاهر و باطن عاشق ایشان هستیم و برای دفاع از حریم خانواده ایشان حاضر به جانفشانی هستیم». شاید این روزها در جمع خانواده، بیشترین دلتنگی را برادر دوقلوی حمید، سعید، احساس کند. حمید مرادی سیاهکالی در نهایت در مسیر دفاع از حرم سیده زینب، در یک تله انفجاری که از راه دور کنترل می شد به همراه 2 همرزم خود، شهید زکریا شیری و الیاس چگینی به شهادت رسید که البته پیکر مطهر دو همرزم او هنوز به وطن بازنگشته است. سنگ مزار شهید مرادی مزین به چند خط از وصیت نامه این بزرگوار است که تأکید می کند: «هیچ چیز بالاتر از حسن اخلاق و حسن رفتار نیست».

لینک کوتاه: betanews.ir/n/765508

خبر فوق مربوط به رسانه همشهری آنلاین می باشد و جستجوگر خبر بتانیوز صرفا آن را بازنشر کرده است. مشاهده در سایت منبع : لینک مستقیم