تاریخ دریافت خبر: نظر بینندگان
او معلم زبان ژاپنی ام در دبیرستان بود. معلم اصلی ام نبود و زبان ژاپنی چندان خوشایند من نبود. بنابراین به راستی او را به خاطر نمی آوردم. از زمانی که مدرسه را تمام کرده بودم، مدتی مدید بود که او را ندیده بودم.
چند سال پیش، ما داخل یک بار در نزدیکی ایستگاه قطار کنار هم نشسته بودیم، و از آن پس بود که هرازگاه با یکدیگر مواجه می شدیم. آن شب، او دم پیشخان نشسته بود و پشتش چنان صاف بود که کمابیش حالتی مقعر داشت.
دم پیشخان نشستم و «ماهی تون همراه با لوبیای سویای تخمیرشده، ریشه ی نیلوفر آبی سرخ شده و موسیر شور» سفارش دادم. در همین حین، پیرمردی که کنار من نشسته بود تقریباً به صورت هم زمان، «موسیر شور، ریشه ی نیلوفر آبی سرخ شده، و ماهی تون همراه با لوبیای سویای تخمیرشده» درخواست کرد. وقتی به سمتش نگاهی انداختم، دیدم که او هم داشت مستقیماً به من نگاه می کرد. با خودم گفتم، چرا چهره اش را می شناسم...؟ سنسه به حرف آمد.
«ببخشید، شما اِتسکیکو اُماچی هستید؟»
من که تعجب کرده بودم، در پاسخ به نشانه ی بله سر تکان دادم.
سنسه گفت: «گه گاه شما را این جا دیده ام.»
من که همچنان به او نگاه می کردم، به حالتی گیج پاسخ دادم: «واقعاً؟»

  

محتوای خبر «حال و هوای عجیب در توکیو» را در سایت «فیدیبو» ببینید