تاریخ دریافت خبر: نظر بینندگان
باورکردنی نبود. تمام کتاب را در خواب مرور کرده بودم؛ با جزئیات. چای را سر کشیدم و آرام و با لبخند، خودکار را گذاشتم تو جیب کتم و کارت را برداشتم و راه افتادم.

167461_619.jpg

گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو-مهران عزیزی، مرز باور داشتن و ناباوری باریک است؛ خیلی باریک. گاهی تا پیش نیاید، آدم باور نمی کند. برای من اتفاق افتاد؛ فقط یک بار. این که ماجرا را تعریف می کنم معناش این نیست که قصد دارم نگاه تحلیلی بیندازم به ماجرا و یا بخواهم چیزی را تأیید کنم یا رد یا مثلاً بخواهم به جایی و چیزی یا کسی یا حال و مقامی ربط بدهم. ماجرایی را که اتفاق افتاده دارم می نویسم و شرح می کنم؛ همین.


از همان سال های ابتدایی تحصیل، هر نوع امتحانی به شدت مضطربم می کرد. اضطراب گاهی آنقدر شدید و آزارنده بود که ناتوان می شدم و تا برگه ی سؤال ها را نگذاشته بودند برابرم، لرز می کردم و عرق سرد به تنم می نشست و چشم هام تار می دید. این ها را هیچوقت به هیچ کس نگفتم و تحمل کردم و کنار آمدم. کم کم دیگر عادت کرده بودم و خودش محرک قدرت مندی بود برای درس خواندن و با جزئیات خواندن و بارها خواندن. معمولاً هم تصور من از سؤالات خیلی وحشتناک تر از آن چیزی بود که خود سؤال ها بودند و تا تندتند سؤال ها را مرور می کردم، عضلاتم شل می شد و روی صندلی ولو می شدم و ضرباهنگ نفسم عادی می شد و با لبخند، سؤال ها را با عجله می نوشتم و گاهی هم اگر کم و کسری در جواب ها بود از سر بی دقتی بود.


شب های امتحان هم به دلیل همین حال و وضع من، برای خودم و خانواده جهنمی بود برای خودش. سکوت مطلق و همه چیز تحت کنترل و حساسیت بالا و شب بیداری و گاهی گریه و ناله و بداخلاقی و.... همه هم تحمل می کردند. خیلی شبِ امتحانی نبودم البته ولی برایم شب امتحان حیاتی بود. حتی اگر چیزی به دانسته ها و محفوظات اضافه نمی کرد و قرار نبود کمک باشد، اگر آرام و به دلخواهم نمی گذشت و از دست می رفت، اضطراب و نگرانی فلجم می کرد و نیم جان می رسیدم به امتحان و معلوم نبود کار به تمامی و درستی بر بیاید.


این ها بود تا مدرسه تمام شد و دانشگاه آمد و به تبع خیلی نمی شد رفتار بچگانه داشت و انتظارها هم عوض شده بود و نتیجه اش این که دیگر اضطراب ها و دلشوره ها، برون ریز نداشت و درونی شده بود و مسئولیت های جدید، راه را برای کنترل فراگیر شرایط و اوضاع بسته بود.


ازدواج که کردم دانشجو بودم. پسرم هم که آمد باز دانشجو بودم. زمانم دیگر مال خودم نبود و اگر می خواستم هم نمی توانستم همه ی زمانم را برای خودم هزینه کنم؛ گو این که نمی خواستم هم. هم پدر بودم و هم همسر. اولویت ها عوض شده بود ولی حساسیت ها بر جا بود. یکی دو تا امتحان را نصف و نیمه دادم و حداکثری نبودم و دیدم نمی توانم تحمل کنم. یا می بایست همه می بود یا هیچ. حد وسط را برنمی تابیدم. درک نمی کردم که شش سؤال را از ده سؤال جواب دادن یعنی چه. نمی فهمیدم کلاس ها را به هر جان کندن رفتن و از کار و زندگی و خوشی و خانواده زدن و نوشتن و نوشتن و خواندن و خواندن، بعد امتحان را با دوازده و سیزده و چهارده دادن یعنی چه. این وسط مشکل اصلی شب امتحان بود؛ شب مرور آخر و جمع بندی و یادآوری. مجبور می شدم از خواب بزنم که نتیجه اش معکوس بود و تمرکزم به شدت کم می شد. این که امتحان ها آنطور که میلم بود از آب در نمی آمدند، به همین شب امتحان ها ربط پیدا می کرد که از دست می رفتند ناچار.


این ها بود تا آن اتفاق عجیب که نتیجه اش شد آرامش من و آرامش شب های امتحان و سرآخر، سرِ بند همان اتفاق عجیب، شبِ امتحان و اصلاً اضطراب امتحان برای من تبدیل شد به خاطره که گه گاه تعریف می کنم که خودم یادم باشد روزگارم چطور گذشته است.

امتحان در خواب!/ داستان شبی که آرامش را آموختم
پسرم چهارماهه بود یا کمی کمتر و بیشتر. طول ترم را درگیر بچه بودیم و البته همسرم بیشتر. از هر فرصتی استفاده می کردم که چهار تا جمله بیشتر خوانده باشم و دو تا نکته بیشتر یاد گرفته. اوضاع، خیلی راضی کننده نبود ولی من همه ی تلاشم را کرده بودم. به امتحان که فکر می کردم تنم می لرزید و من که هرگز عادت نداشتم با استادها صحبت خارج از درس و کلاس بکنم، به یکی دوتاشان سربسته گفته بودم که هوام را داشته باشند و همین اعتماد به نفسم را کمتر هم حتی کرده بود. شب امتحان اول، پسرم کم و بیش چهار ماهه بود. کل روز را سر کار بودم و غروب که رسیدم خانه، شرایط عادی نبود. همسرم، بچه را در آغوش داشت و نگران و مستأصل، با چشم های سرخ و پف کرده، فین فین کنان داشت پاهای بچه را با دستمال خیس، مرطوب و خنک می کرد. سلام کردم و شنیدم: «تبش بالاست مهران». بچه توی آغوش مادرش وارفته بود و سنگین نفس می کشید. نگران شدم ولی باید محکم روی پا می ماندم. گفتم: «بپوش ببریمش بیمارستان». همسرم بچه را لای پتو پیچاند و خودش هم چادرش را سر کرد و بچه را رساندیم بیمارستان. شلوغ بود و تحمل فصای بیمارستان را نداشتم. نوبتمان که شد و دکتر، با بی حوصلگی، بچه را دید و حرف های همسرم را شنید، معلوممان شد تب، تبِ ویروسی ست و بچه هم سنش، سن دوا و دارو نیست و باید مراقب باشیم و بیدار بمانیم و دمای تنش را یک ربع به یک ربع بررسی کنیم و پاشویه و تن شویه کنیم تا شب به صبح برسد و خطر از سرش بگذرد. دکتر حسابی ترساندمان و بیراه هم نبود.


امتحان را یادم رفته بود. خودم را یادم رفته بود، چه برسد به امتحان. بچه را آوردیم خانه و کار را شروع کردیم. قطره ی استامینوفن را نگه نمی داشت و بالا می آورد. به همسرم گفتم لباس های بچه را بکَند تا با خودم ببرمش حمام. ساعت ده شب بود. دوازده ساعت دیگر امتحان داشتم. با خودم گفتم: «بِش فکر نکن. توکل به خدا. بالاخره یه طوری میشه دیگه. مرگ که نیست که. یه امتحان ه».


بچه را بردم حمام و گذاشتم توی وان و کم کم دمای آب را آوردم پایین. بچه جان گرفت. می خندید و بازی می کرد. همان جا با شیشه شیر، شیرش را دادم و کمی خیالمان راحت شد. همسرم نگران امتحانم بود. پسرم را آوردم بیرون و نیم ساعت نگذشته بود که باز دمای تنش بالا رفت. باز بردمش حمام و باز از نو. تا پنج صبح، شش هفت بار این کار را تکرار کردیم. بچه می خوابید و دماش بالا می رفت، بی قرار و بیدار می شد و می بردمش. پنج صبح استامینوفن ش را بالا نیاورد و خوابید و تا شش صبح، چهار بار دماش را دیدم که ثابت مانده بود و حتی نزولی بود. شش، سرم را گذاشتم و بیهوش شدم. چشمم را که باز کردم نُه بود. پسرم را دیدم که آرام خوابیده و همسرم هم کنارش نشسته خوابش برده است. تب ش پایین بود شکر خدا. همسرم را بیدار کردم که برود سر جاش بخوابد. گردنش را که می مالید گفت: «میری امتحان؟ نرو می خوای. می شه حذف کنی؟ پزشکی، اضطراری، یه طوری». گفتم: «می رم. خوندم. تو خواب خوندم». خواب و بیدار بود و درست نفهمید چه گفته ام. گفت: «برو به سلامت. موفق باشی».


باورکردنی نبود. تمام کتاب را در خواب مرور کرده بودم؛ با جزئیات. چای را سر کشیدم و آرام و با لبخند، خودکار را گذاشتم تو جیب کتم و کارت را برداشتم و راه افتادم.


امتحان را عالی دادم. هیچوقت اینقدر از امتحان دادن لذت نبرده بودم. برگشتم و به خانه که رسیدم پسرم بیدار شده بود و سرحال بود و دنیا را به من داده بودند. بغلش کردم و بوسیدمش. ماجرا را دوباره برای همسرم تعریف کردم و خیال کرد دارم سر به سرش می گذارم.

امتحان در خواب!/ داستان شبی که آرامش را آموختم
هر چه که بود و هر چه که شد، حاصل ش شد اعتماد به نفسی که دیگر هیچ شب امتحانی و هیچ امتحانی در هم نمی شکندش. درس را می خوانم و به دقت هم و باقی را می سپارم به صاحب هستی و هر چه بخواهد و بشود، راضی ام و لبخند می زنم. باید به خودم اعتماد می کردم که اگر آن خواب عجیب نبود، شاید هرگز نمی توانستم.

   #خانواده #ازدواج

محتوای خبر «امتحان در خواب!/ شبی که آرامش را آموختم» را در سایت «خبرگزاری دانشجو» ببینید