کتاب سکه های ماشینی قاجار

تاریخ دریافت خبر:
Print

اظهارات یک زن26ساله که در کلانتری مشهد بیان کرده را در ادامه میخوانیم.

به گزارش پارس نیوز،

برای شرکت در آزمون تحصیلات کارشناسی آماده می شدم که شهرام زندگی ام را تغییر داد. او مدام مرا در مسیر منزل تا آموزشگاه تعقیب می کرد تا این که روزی نامه عاشقانه ای به دستم داد و مرا گرفتار خودش کرد آن شب با شماره تلفنی که در پایان نامه نوشته بود تماس گرفتم و چند ساعت باهم صحبت کردیم.

از آن روز به بعد را فراموش کردم و تنها به شهرام می اندیشیدم. هزاران تومان شارژ می خریدم و تا نزدیک سپیده صبح با او در تماس بودم از آن به بعد بارها با شهرام به تفریح و خوشگذرانی می رفتم به طوری که دیگر او را همسر خودم می دانستم. شهرام همواره از ام سخن می گفت و خودش را عاشق من نشان می داد درحالی که او در هر بار دیدار پنهانی ما فقط به هوی و هوس می اندیشید و من این موضوع را کاملا از رفتارهای او حس می کردم.

چندین ماه از این ارتباط شیطانی سپری شده بود که برادر بزرگ ترم ما را با یکدیگر دید و این گونه کار به شکایت کشید اما همان شب پدرم با شهرام صحبت کرد و شهرام نیز ادعا کرد قصد ازدواج با مرا داشته است! به همین دلیل برادرم از شکایت خودش منصرف شد و من و شهرام با هم کردیم .

خیلی از این موضوع خوشحال بودم و سعی می کردم آن گونه که همسرم دوست دارد مطابق میل او زندگی کنم در این میان شهرام با خودروی پدرش در یک آژانس تلفنی مشغول به کار شد ولی شب های دو روز آخر هفته را به منزل نمی آمد و هیچ احساسی به ابراز های من نشان نمی داد.

او در برابر اعتراض های آرام من نیز فقط یک جمله می گفت «به تو مربوط نیست!» حس می کردم پای عشق دیگر در میان است ولی باز خودم را دلداری می دادم که شهرام مرا دوست دارد!

هنوز چندماه بیشتر از ازدواجمان نگذشته بود که روزی زن ناشناسی با من تماس گرفت و مرا نصیحت می کرد که قدر همسرت را بدان و مطابق میل او رفتار کن تا شوهرت به دنبال زن دیگری نرود! از حرف های آن زن تعجب کرده بودم او چگونه از جزئیات زندگی من خبر داشت وقتی تماس ها و های آن زن تکرار شد به موضوع حساس شدم و به تحقیق مخفیانه در این باره پرداختم تازه فهمیدم آن زن از مدتی قبل با همسرم آشنا شده است و قصد دارد پس از از شوهرش با شهرام ازدواج کند.

وقتی با عصبانیت به آن زن گفتم از زندگی من بیرون برود با بی شرمی گفت شهرام تو را دوست ندارد و تو باید از زندگی او بیرون بروی تا ما با یکدیگر زندگی کنیم. هنگامی که موضوع را به شهرام گفتم او خیلی عادی گفت: روزی که با تو آشنا شدم در پی هوسرانی بودم حالا هم قصد ازدواج رسمی با آن زن را ندارم ولی او می خواهد به دلیل همین عشق هوس آلود از همسرش جدا شود .

حالا هم مدتی است که همسرم مرا رها کرده و به مکان نامعلومی رفته است.